و این وبلاگ میرود که به تاریخ بپیوندد.....
+ شاید جایی دیگر....
+ خاطره جونم "خاطرات 2" رو نوشتم با همون رمز؛ فقط به خاطر تو..... :)
+ از همه کسایی که واسم وقت گذاشتم از ته دلم ممنونم :×
چند روز دیگه تولد وبلاگمه. اینو از کامنت دوستم فهمیدم. اصلا یادم نبود.
یه زمانی اینجا خودم بودم. همه غصه ها ، شادی ها ، اتفاقا رو مینوشتم. نظرمو بلند داد میزدم. فحش میدادم. ذوق میکردم... اما الان خیلی ها آدرسشو دارن که نباید داشته باشن و من دیگه خودم نیستم. اون قدر حرف نزدم که حرف زدن یادم رفته.
وبلاگم بهترین دوستم بود و حالا مثل بقیه دوستام تو سایه گم شده. دوستایی که هر روز میان و میرن. باهاشون میخندم ، دعوا میکنم ، اعتراض میکنم ، مسخره بازی در میارم و... اما هیچ کدوم این تنهایی رو پر نمیکنن.
هیچ کدوم نه اونقدر نزدیکن که لایق شنیدن باشن و نه اون قدر دورن که سزاوار سردی. و من اون قدر حرف نزدم که حرف زدن یادم رفته.
سعی میکنم نه نگاه سنگین داشته باشم نه دل پر. که میدونم هیچ کدوم از اینا تقصیر هیچ کدومشون نیس. که میدونم نباید از کسی توقعی داشته باشم که تو روزمرگیاش گم نشم. که میدونم دارم نابود میشم.
همه اینا رو میدونم اما....

خوبی هایتان را با صبر هایم بی حساب کرده ام
بدی هایتان را هم به نگرانی هایم بخشیده ام
برای همیشه به خدا میسپارمتان.
1) با لهجه ساده ساده ساده
" تو را دوست دارم، بدون آن که علتش را بدانم
محبتی که علت داشته باشد،
یا احترام است یا ریا..."
این روزها، واژه هایی که بیشتر از سلام و خداحافظ روزمره، مورد استفاده قرار میگیرد، واژه های "دوستت دارم" هستند! راحت و بی دغدغه - بدون آگاهی از تعهد و مسوولیت عاطفی ای که پشت این دو واژه به ظاهر ساده جا خوش کرده - به مخاطبمان میگوییم دوستت دارم!
بعد از چند قرن زود گذر که برای ما چیزی نیست جز بازیگوشی چند ثانیه روزگار ، سر کوچک ترین مسائل، هر چه دلمان میخواهد به مخاطبمان میگوییم و میگذاریمش به امان خدا! به همین سادگی!!! حتی ساده تر از به زبان آوردن واژه های مقدس دوستت دارم!
توجیه مان هم در جای خودش، جالب است و در خور توجه......
دوستت دارم ، سرشار است از تعهد و مسوولیت و از خود گذشتگی و... و.... و صبوری و... و....
اگر به کسی میگوییم دوستت دارم باید تمام زندگیمان را تقدیمش کنیم. هیچ کس توی دنیا مجبورمان نکرده که این واژه های مسوولیت آور را مثل نقل و نبات به زبان بیاوریم!
هیچ کس مجبورمان نکرده تظاهر به مهربانی کنیم.
هیچ کس مجبورمان نکرده خود واقعی مان نباشیم.
خیلی ها را میشناسم - خیلی یعنی یک عالمه دوست و آشنا...- که یک بار هم این واژه ها را به کار نبرده اند اما رفتار ها و مهربانی ها و خوبی هایشان ثانیه ثانیه در گوش من و دیگران طنین می اندازد که: دوستت دارم.... دوستتان دارم
از امروز با خودم عهد میکنم، پیش از گفتن این دو واژه - که بسیار بسیار استفاده میکنم همیشه - لحظه ای مکث کنم و ببینم میتوانم از عده مسوولیت بر زبان آوردنشان تمام و کمال بر بیایم یا نه! اگر تردید داشتم در جواب مثبت به این توانستن سعی میکنم با رفتارم احساسم را نشان بدهم تا وقتی از عهده تعهدات بعدی اش بربیایم و بتوانم بگویم: دوستت دارم!
2) با لهجه نه چندان ساده
اتفاقی خوشایند می آید و ... می افتد در روز های دم کرده تابستان.
اتفاق خوشایند افتاده ، می ماسد چند ثانیه... دقیقه .... ساعت... روز...هفته ، روی تن پوش ذهن.
مشغولیت ذهنی بیداد میکند.... بیداد میکند... بیداد میکند!!
انگار ذهن خسته میشود از این همه ویراژ بی وقفه فکر های کوچک و بزرگ همچنان.....
اتفاق و بهانه ، تلفیق میشوند به سبک رئالیسم!
اتفاق افتاده محو میشود
بهانه میماند...
× از همه کسایی که واسه یاد داشت قبلی همدردی کردن ممنون.... این نیز میگذرد.....
× اسم دختر داییم شد مهیا. با این "ه"
وقت بیکاریمه! خوش خوشک یکی از لینکای مینا رو باز میکنم که وبلاگ بخونم یه کم. میبینم وبلاگ یه دختر هم سن خودمه. تو یادداشتش 10 11 سطر حرفای غصه دار نوشته که اینه زندگیِ من! به خودم میگم اوه شیت! از مشکلای من کمتر نباشه بیشتر که نیس. یه کم فاصله داده و یه جمله نوشته راجع به تنها چیزی که میتونه بهش آرامش بده ، با یه " همین!:| " آخرش.
یادم نمیاد چیزی تو زندگیم اندازه ی این " همین!:| " منو سوزونده باشه.
+ خدا چرا یه خواسته یه دعا یه نیاز باید واسه من بشه گریه های شبونه و واسه بعضیا "همین!:|" ؟؟؟؟
میدونی چیه؟ اگه من یه پری با چوب جادو بودم دوره راه می افتادم یکی از آرزو های همه رو برآورده میکردم نه این که هر چند سال یه بار شانسکی کسی رو انتخاب کنم برم بگم به اندازه همه آدما -هشت میلیارد میشه به گمونم- آرزو کن تا برآورده کنم.
+ ها چیه؟ مگه اونا به خاطر داشتنش شکر میکنن که من به خاطر نداشتنش نا شکری نکنم؟؟؟؟
+ اه خسته شدم:( من اون اندازه که به نظر میاد قوی نیستم!!
+ ........... همین!:|
اوووووووووووَ!
ببین چند وقته نیومدم اینجا!
دلمان بسی تنگ شده بود!
نادیا برگشته که خیلی جدی وبلاگ نویسی کنه!!
تو این مدت کلی اتفاق های عجیب افتاده!
1) گوشی من توسط بابا مصادره شد. در جست و جوی هرگونه گافی ، که از طرفین داده نشد، مدتی نگهداری شده آنگاه بازگردانده شد.
2) یک دعوای شدید با کمی خسارت جانی پشت سر گذاشته شد. به این جانب پیشنهاد شد در رابطه با صلاح بقای رابطه به یک روان شناس مراجعه کرده و صحبت بنمایم. از پیشنهاد دهنده که خودش بهتر میداند تقاضا میشود یک وقتی آن شود دراین رابطه نیاز به صحبت داریم. به صورت جدی در حال بررسی زوایا هستیم!
3) یک پرنده ی عجیب مشکوک به کبک درحیاط خانه ی مادر بزرگ یافت و دستگیر شد. به دلیل عدم توانایی پرواز حدس میزنیم متعلق به شخصی حقیقی است. از صاحبش تقاضا میشد با دادن مشخصات آن را تحویل بگیرد. (حالا جدی کسی میدونه اسم این نوع پرنده چیه؟)

4) و بالاخره.... انَّ مع العُسری یُسری! این جانب برای اولین بار در طول زندگی 17 ساله َم تبدیل به یک دختر عمه شدم!!! شدیدا ذوق زده هستیم. کودک دختر است. همین امروز به دنیا آمد و فعلا اسمی ندارد. اسم پیشنهادی اینجانب: محیا (پذیرای پیشنهاد های جالب شما هستیم! حتی شما!)
این روزا شدیدا اعصابم در حال کش اومدنه. از قبض های تلفن خونه خودمون و خونه مامان بزرگم + قبض گوشی خودم وحشت دارم! میدونم که دارم به پایان زندگیم نزدیک میشم! بدرود دوستان عزیزم!!!!
× ریدم تو این مخابرات یعنی!
× تو لغت نامه نوشته مسمی = معلوم ، نامیده شده چرا میگن اسم باید با مسمی باشه؟
× خدا میخوای چی کار کنی باهام؟
× هادی قراره دیگه نشاشه:)) میتونین تبریک بگین بهش=))
× وای خدا دریاچه ادب من شده دریاچه ارومیه!
× از تمام کسانی که فراموشمان کردند یا نکردند ممنونیم!
چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور میکند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت جفت می شوند
غریب میمانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز میمانم
که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه مانندهی مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث بردهاند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم
× بهمن قره داغی
× تولدت مبارک عزیز دلم:****